من از هجوم وحشی دیوار خسته ام
از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگر دلم برای تو هم پر نمیزند
از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام
بر فیلسوف و فلسفه ها انگ میزنم
زین پیر ژنده های تهی بار خسته ام
از بس چریده ام به ولع در کتابها
از دیدن حضور علفزار خسته ام
چیزی مرا به قسمت “بودن” نمیبرد
از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفسهای سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
این لحظه ها حریص تباهی آدم اند
از آن خدای شاهد و بیعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در دستهای توست
از دستهای بی حس و بیکار خسته ام
از راز دگمه های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من در رکاب مرگ به آغاز میروم
از این چرندیات پر آزار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر “دار” خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام
از پشت هم کشیدن سیگار خسته ام
“اندیشه فولادوند”